تو رفتی وآخرِ اين زندگيه. . . .
خيلی زود بود برا رفتن،رفتی و بدون تو دلم پر از حرفه نگفته موند.
تو كه ميگفتی:تا به جايی نرسونیمون، نميری!
هر وقت دلم ميگرفت فقط توبودی كه باهاش درد دل ميكردم ،آخه تو بودي كه فقط-
درد منو ميفهميدی،وقتی دلگير ميشدم ،تو چهره معصوم توهم هاله غم رو ميديدم
شايد به خاطر اين بود كه منو تو مثل هم بوديم.
حالا بدون تو ديگه خونه موندن نداره، ديگه غصه هامو به كی ميتونم بگم؟حرفامو به كی بزنم؟برا كی ديگه خودمو لوس كنم؟
كی ديگه مثل تو نازمو ميكشه؟حالا اگه بخوام ببينمت بايد عكساتو نگاه كنم،
اگه بخوام حسِت كنم بايد وسايلا ت رو بوكنم، اگه بخوام باهات حرف بزنم، بايد بيامو كنار خاكت بشينم. . .
بعضی وقتا كه بهت فكر ميكنم، باورم نميشه كه تو رفتی ومنو تنها گذاشتی.
ولی آخه ديگه تن لطيفت، خسته ونحيف شده بود،پاهای ضعيفت توانِ ايستادن رو نداشتن،روحِ لطيف ومهربونت ديگه از اين تنِ خسته وبيمار
آزورده شده بودو مثل پرنده توقفس منتظر لحظه رهايی بود. منتظرِ دستی كه بياد و در قفس رو باز كنه.
خدای مهربون نميخواست روح لطيفت بيشتر از اين رنج بكشه، درِ قفسِ تنت رو باز كرد تا از اين همه رنج كه سالها با تو بود تورو رها كنه.
تو به آرامش ابدی رسيدی از اين بابت خوشحالم.ولی بدون ،«شبام بدون تو آروم نداره و من هيچ وقت به نبودنت،نداشتنت عادت نميكنم.»
آخ كه هيچ مهری مثِل مهرِپدر به دخترش نميشه،آره اينهايی كه مينويسم همش در مورد پدرمه،دارم از اون كه رفتنش برام آخر زندگی بود مينويسم.
هنوز داغی دستت رو كه برای آخرين بار دادی به دستم حس ميكنم،نميدونستم كه اون روز آخرين روزی بود كه تورو ميديدم،
اگه ميدونستم غير ممكن بود كه ازپيشت برم،اون روز وقتی باهات حرف ميزدم بهم نگاه نميكردی،شايد نميخواستی دلت پيشم بمونه.
وقت رفتن از بيمارستان هم به اميداينكه فردا بازم ميامو ميبينمت باهات خداحافظی كردم، ولی جوابمو ندادی. آخرين لحظه، موقع رفتنم، دستمو روی
ريشهات كشيدم،چقدر نرم بودن.نميدونستم اين آخرين باری خواهد بود كه تو رو لمس ميكنم. خيلی دلم تنگِ برات نميدونم آيااونجا توهم برای من دلتنگ ميشی؟رفتی و تو اوج نيازم منو تنها گذاشتی،ميدونم توكه نميخواستی اينطوری يه دفعه منو تنها بذاری ولی ديگه بيماريت كارِ خودشو كرده بود و تموم وجودتو تسخير كرده بودوبه تو فرصت جنگيدن نداد.هيچ كس باورش نميشه كه من بعد سه سال و سه ماه هنوزم به نبودنت عادت نكردم،
بابا ديگه من واسه کی آهنگ بزنم؟هيچ كس مثل تو با لذت به آهنگام گوش نمیده،ولی باشه من به عشق تو مينوازم. هميشه تو هر نمايشگاهی که میرم همون آهنگی كه خيلی دوس داشتی«چِشمِ من» رو برای شروع ميزنم اينطوری حس ميكنم تو باشنيدن آهنگِ مورد علاقه ات هرجا كه باشی ميای پيشه من وبه من انرژی ميدی.بابا
تو با رفتنت يه درسِ بزرگ به من دادی،كه بتونم بدون توبا وجود مشكلاتم رو پای خودم بايستم، كه بدونم هميشه پدر بالا سرم نخواهد بود كه راه وچاهِ زندگيو بهم ياد بده. بابا جون بازم دلم هوای نوازشاتو كرده،هوای اين كه مثل اون وقتا سرمو بذارم رو پاهات وتو با دستای مهربون وگرمت صورتمو نوازش كنی،وباز فرصتِ نصيحت كردن باشه و من درحال گوش كردن به حرفات روی پاهات خوابم ببره.امشب منتظرم تا بيای تو خوابم.اگه اومدی دوس ندارم مثلِ خوابهای پيش فقط نگاهم كنی،آخه نگاهات دلمو ميسوزونه عين اينه كه با حسرت بهم نگاه ميكنی، هیچ وقت ندونستم برا چی و چرا؟ولی امشب به شوق ديدن تو ميخوابم.بابا جون به اندازه گريه گنجشكا دوست دارم، شايد اين دوس داشتن كم به نظرت برسه اما میخوام بدونی كه گنجشكها وقتی كه گريه ميكنن ميميرن.واينوهم ميخوام بدونی كه : انسان عزيزاشو فراموش نميكنه ،تنها به نبودنشون عادت ميكنه.
ولی واسه من، عادت به نداشتنت مثلِ فراموش كردنت غير ممكنه.دوست دارم ،دوست دارم تاهمیشه و بی نهايت. . .