من فكر ميكنم از پنج سالگی به موسيقی علاقه خيلی زيادی داشتم،از چيزهايی كه ازشون صدايی شبيه آهنگ در ميومدخيلی خوشم ميومد.من ازا خواهرم يك سال و نيم كوچيكتر بودم ولی جالبه بدونيد،
من مثل اون يا هر دختر بچه ديگه به داشتن عروسك علاقه چندانی نداشتم.![]()
هر از گاهی كه پدرم ما رو برای خريد عروسك به فروشگاه ميبرد،من مثل خواهرم به دنبال عروسكِ مورد علاقه ام نميرفتم، همش دنبال چيزی ميگشتم كه پر از دكمه باشه وصدای آهنگ از ش دربياد،يه جوراييم فكر ميكنم علاقه من به موسيقی ارثی هم باشه چون پدر بزرگم هم در جونيش ويولن ميزد.
تازه پسر عمويی هم داشتم كه يك ارگِ كوچيك داشت و هروقت كه ميومد خونه ما، اون رو با خودش مياورد و برامون مينواخت،اون با سنِ كمی كه داشت،بدون اين كه نت بلد باشه وكلاس رفته باشه ارگ رو خيلی خوب مينواخت.
خلاصه من عمری علاقه ام به موسيقی رو تودلم داشتم ولی نميدونم چرا هيچ وقت اين رو به خانواده ام نميگفتم،شايد ميترسيدم اگه بخوام تو زمينه موسيقی كار كنم ازم بر نياد و زحمت های خانواده ام برباد بشه ولی تا شش سال پيش كه اونوقت من پانزده سال داشتم ، از اين بابت همش احساس كم بود ميكردم،تا اين كه يه روز احساسم به موسيقی رو با پدرم در ميون گذاشتم وپدرمم كه خودش به موسيقی علاقه داشت واز اعتماد به نفسم برای شروع كاری كه شايد برای من باوجود شرايطی كه دارم مشكل بود ولی پافشاری به انجامش ميكردم خوشش اومد، و هيچ مخالفتی نكرد،ومدتی بعد برام يگ ارگ كوچيك خريد.اولا خانوادم فكر می كردن من از روی يه هوس لحظه ايه كه ار گ رو خواستم و چند روزِ ديگه مثل يه وسيله اظافه ميندازم يه گوشه ولی بعدِ چند روز پدر و مادرم يه دفعه به صدای آهنگی كه از اتاقم بيرون ميومدوارد اتاقم شدن، مادرم ميگفت: فكر كردم ظبط صوت روشنه و پدرمم در حاليكه فنجون چای دستش بودلبخند اميدوار كننده ميزد و گفت يه بار ديگه هم ميزنی؟اون اولين آهنگی بود كه خودم بدون نت وفقط با گوش دادن ياد گرفته بودم اون آهنگِ «الهة ناز» غلامحسين بنان بود.من اينطوری اولين قدمم رو به طرف موسيقی برداشتم و بعد. . . .
انگار همه عوامل دست به دست هم داده بودن تا من به خواسته ام برسم. درست يه ماه بعداز اون ماجرا كه تابستون هم بودتو تلويزيون شنيدم كه مجتمع فرهنگی و هنری برای طرح اوقات فراقت كلاسهای تابستونی گذاشته،پدرمم كه به استعدادمن پی برده بود منو برای ثبت نام به اونجا برد.روز اول كالس همه با تعجب به من نگاه ميكردن ،حتما با خودشون ميگفتن :اين قراره چه جوري ارگ بزنه؟؟؟؟!!!! بعد چند روزكلاس جوِ صميمی ای پيدا كرده و همه به من عادت كرده بودن. تو كلاس دختر و پسر از هر گروه سنی بودن،استادمون يك آقای شاد وپرانرژی ای بودو دلسو زانه اما جدي موسيقی رو يادمون ميداد و بعضاً آخره ساعت كلاسی برای اينكه خستگيه بچه ها رفع بشه برامون آهنگ ميزد.
خيلی ها بعد يه مدت كلاس رو ترك كردن و آخر منو چند نفر از بچه ها مونديم،استاد يه روز از ما ها پرسيد با چه هدفي اومدين به طرف موسيقی؟، اونم ارگ؟يكی گفت :واسه اينكه ارگ تو خونه داشتمو گفتم اوقات بيكاريم تو تابستون پرشه و ارگه هم اينطوري واسه خودش خاك نخوره ،يكي گفت:بخاطر اين كه تولد خودم و بچه های فاميل ارگ بزنم،وقتی نوبت به من رسيدو من ماجراي علاقه بسيار زيادم وحسم به موسيقی رو برای استاد گفتم، استاد خيلي خوشش اومد. از اون به بعد تا آخرين روزكلاس برای من وقتِ بيشتری ميذاشت و چيزای بيشتری در زمينه موسيقي به من ياد ميداد. با تموم شدن تابستون واتمام كلاسهاي اوقات فراقت براي اختتاميه كلاسها جشني برگذار كردن و تو جشن به هنر آموزای موفق تقدير نامه می دادن ،يادم نميره تقدير نامه اي كه از دست استادم گرفتم و اون از ته دل منو تشويق كرده بود.
سال بعدش من به انجمن موسيقي رفتم و اونجا عضو شدم ولی استاد جديد برخلاف استادِ قبليم به علاقة من اعتنايی نميكرد و هميشه به من ميگفت كه تو نميتونی،چرا اصلاً موسيقی رو انتخاب كردی؟بهتره بری سراغ يه هنره ديگه.خلاصه من يه روز برای هميشه انجمن رو ترك كردم ولی به اون گفتم كه من به خاطر حرفش نيست كه ميرم و گفتم كه هيچ وقت موسيقی رو رها نخواهم كردوو موفق هم خواهم شد.بعد از اون هم با عده ايی دانشجو آشنا شدم و اونا ازم خواستن كه با گروهشون به عنوان ارگ زن همكاری كنم، مدتی هم با اونا برای يه كنسرت تمرين ميكردم واز بين اونها دوستای خوبی هم پيدا كردم كه تا الان باهاشون دوستم، ولی گروهمون به دليل اينكه همه بچه ها دانشجو بودن و فصل امتحاناتشون بودمنحل شد.
حالا من پنج ساله كه خودم تو خونه تنهايی ارگ رو كار ميكنم وسه سال هم هست كه تو مراسم هاو نمايشگاههايی كه از طرف بهزيستی و امور بانوانِ استانداری ميذارن به صورت افتخاری فعاليت ميكنم. . .
امید وارم ازاینکه دیر اومدم منو ببخشید.![]()

